تبليغاتX
آویده

آویده

سلام...
هرهفته باید یه مسیری رو به خاطر دانشگاه طی کنم که هم خیلی دور هستش و هم اینکه خیلی کم پیش میاد واسه اون مسیر راحت ماشین گیرت بیاد چون مسافری واسه اون مسیر پیدا نمیشه!

چند روز پیش بود که برای همین مسیر سوار تاکسی شدم. از همون اولش متوجه شدم که راننده که یه مرد جوان بود خیلی توی آینه منو نگا میکنه ! از وسط راه مسافرای دیگه چون مسیرشون نزدیکتر بود پیاده شدن. ولی من چون مسیرم دورتر بود  موندم توی تاکسی!

ولی همش یه ترسی تو وجودم بود چون دیگه داشت خیلی نگام میکرد به اون خاطر خودمو به در چسبوندم و انگشت کوچیکمم گذاشته بودم توی دستگیره در که اگه یه وقت از حد این نگاه کردن فراتر بره زود در ماشینو باز کنم خودمو بندازم پایینو یه طورایی در برم.

همینجوری مسیر ادامه داشتو کل مسیر به جای اینکه  حواسش به رانندگیش باشه منو نگا میکرد تا اینکه رسیدیم به یه جایی که اصلا" نه خبری از آدم بود نه ماشینی که از اونجا رد بشه. یه دفعه دیدم ماشینو متوقف کرد و سرشو برگردوند به په طرف من که پشت نشسته بودم! بعدشم بهم گفت میتونم دوباره نگات کنم! منم که خیلی ترسیده بودم بهش گفتم نه دلیلی نمیبینم! که اونم تو جوابم گفت آخه تو خیلی شبیه یکی هستی منو یاد اون میندازی! تو بین این حرفا بود که موبایلش زنگ خورد دیگه موبایلشو جواب دادو شروع کرد به حرکت کردن...

یه کم خیالم راحت شد ولی بازم ترس داشتم. حرف زدنش ادامه داشت تا به مقصد رسیدیم. کرایه رو بهش دادم ازم نمیگرفت! منم کرایه رو گذاشتم توی ماشینو پیاده شدم اونم ازم خواست میشه از این به بعد هر جا بری من برسونمت! منم دیگه جوابشو ندادم و رفتم!!
 موندم این وسط پدر و مادرم همیشه بهم میگن سوار ماشین شخصی نشو اطمینان نداره هر جا رفتی با تاکسی یا وسیله نقلیه عمومی برو! اینم تاکسی و وسیله نقلیه عمومی! دیدیم چقد اطمینان داره!!!

واما دیروز یه پیرمرد با شکم گنده و پاهای کوتاه  دیدم یه گوشه کنار خیابون نشسته بود یه تیکه نون خشک هم دستش بود. داشت ازش میخورد! خیلی دلم به حالش سوخت. همینجوری که رد میشدمو نگاش میکردم دیدم نون رو به طرفم گرفت بهم تعارف کرد که بخورم منم دیگه هیچی نگفتمو رفتم که دیدم دنبالم داد میزنه نمیخوری؟ بیا بخور! دوست دارم ها....
آخه چی بگم بهت !!!
عجب روزگاریه!!!
آخه بابابزرگ من دلم به حال تو سوخت!

در پایان گذشته از این حرفا و این روزگار!!
                                
   محمد امین میخواد بره کربلا

               
          میخوام پیشاپیش بگم زیارت قبول!

                         
                   برای من و همه بچه های وبلاگ

                                                        
                                              دعا یادت نره!!!!!!!!!
 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:33 توسط زهرا| |

Design By : Mihantheme